تبليغاتX
سروستان خیال

چون قطره اي شرم زده

 

بر پيشاني غفلت

 

چون خنده اي خشكيده در كنج لب

 

از طنز زندگي

 

تكرار مي شويم در حيرت زردمان

 

به روزهاي سايه خفتن بي دليل

 

غبار از خاطره گندم و آفتاب بر مي گيريم

 

با دستمال هاي خيس از عرق شرم

 

****

آواي حزين آوازه خوان پير

.

.

سوگنامه سياوش و سهراب

 

تكرار گاه و بيگاه پرده و مقام شد

 

در گوشه هاي اين تصنيف ناتمام

 

****

 

آخرين ترانه عشق

.

.

خط بسته اي بر صفحه سياه گرامافون

 

به تاريخ اولين روز آشنايي

 

كه ناتمام به تاراج شب رفت

 

نامش قرينه روز بود

 

با من شب نشين قرابتي نداشت



شایان آبان 1388

+ نوشته شده توسط شایان در چهارشنبه بیستم آبان 1388 و ساعت 22:26 |

داستان ما به آنجا رسيد

كه تو شدي نگاه قاصدكي در راه

من زمين تشنه

باد شمال رهزن راه

حالا

من

تو

و باد شمال

هركدام قصه خود را داريم

مي ماند تشنگي من و نگاه غريب تو


شايان مهر 88

+ نوشته شده توسط شایان در شنبه هجدهم مهر 1388 و ساعت 10:7 |

از قصه هاي ناتمامم فهميدي؟

يا از لبريز شدن انتظار؟

تهي شدن دوباره ام را

.

براي رد گم كردن

فرياد مي كنيم در باد

گريه در باران

وسكوت در شب

نه....

اينها همه بهانه اند

براي كلامي كه بر زبان نمي آيد

.

...

مي گويند  روزگاران دور

براي واژه عشق

نشانه اي بود همسان خورشيد

سر ميزد از افق تمنا

غروبش غربت نگاه

در فاصله دو ديدار

طلوعش اميد وآرزو

در بشارت ستاره صبح

...

و من در آسمان خيالم

نهان ترين رازرا مستانه فرياد مي زنم

در ميعاد گاه بوسه و ترديد

شبنم شرم را مي نوشم از رخسارت

شميم گلهاي دامنت را

در لحظه هاي با تو بودن

به روزهاي فراق پيوند ميزنم

شايد بتوانم و تاب آورم

تنهايي دوباره ام را

 

                    شايان مرداد 1386

+ نوشته شده توسط شایان در سه شنبه ششم مرداد 1388 و ساعت 14:18 |

هميشه از روي خوابم چيزي رد مي شود

در پگاه خستگي

آيينه نصف و نيمه خيال

رد پا هاي رو ي پيشانيم را

چند برابر نشان مي دهد

 

ديشب

از روي خوابم

گله چوپانان بي رمه گذشت

هزاران علامت سوال

رد پاي عقوبت ترديدشان

داغ پيشانيم

 

من ........

شولاي خستگي بدوش

شندره هاي بي رمق به پا

انباني از مرده ريگ عشق هاي عقيم

خشكيده در زهدان پير نيازها

در جستجوي خود

بدنبال شان راه مي سپردم

 

اين همه خيل از ياد رفته گان در راه

آن همه دستهاي سايه بان بر چشم

جاده هاي كش دارآرزو

چاه هاي خشك عاطفه

طناب هاي پوسيده عشق

سرنوشت آدمي چه تلخ تر است

آنگاه كه پشت به آينده

خيره به گذشته مي گذرد

در معبدي به نماز مي ايستد

كه خدايش خود بر سجاده اي به تمنا بر در معبد

سكه هاي مسين رابه شماره نشسته است

شایان

اردي بهشت 1388

+ نوشته شده توسط شایان در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 20:27 |
حدیث آب و آیینه سال ها است از این کوچه رفته است
 
طبق کش پیر سیگاری گیراند و ادامه داد
 
..آنگاه که شوق را مشایعت کردیم
 
سایه دیوارها کوتاه شد و دیگرنسیم از لای چینه ها نمی گذرد
 
نان هم بوی نور نمی دهد
 
وکلوچه های کنجدی با مٌهر مهر نشان نمی شوند
 
دست پدر تسبیح بی حوصله گی را میگذراند
 
ودست دیگرش سایبان چین های پیشانی
 
خسته و منتظر چشم براه کسی است
 
نگاه مادر مثل همیشه به در دوخته
 
که هر روز رنگ می بازد و دورتر می شود
 
چه روزهایی بود
 
کوچه های آشنایی
 
بند بند آجرهایش میعادگاه سرانگشتانی بود
 
که دور از چشم غریبه ها
 
بوسه بر کاغذهای کاهی میزد
 
هنوز چیزی از یاد کوچه در من هست تا بی قرارم کند
 
هنوز شرم اولین نگاه
 
لبخندی تلخ را چند باره بر لبانم می نشاند
 
وبوی گلهای چادرسفیدی در کوچه موج می زند
 
که از درزهای درب چوبی خانه تا عمق جانم نفوذ میکرد
 
چه زود تمام شد
 
گویی همین دیروز بود
 
صدای شیطنت خنده های معصومانه
 
نفرین خسته بزرگترها
 
و چشم زخم های دوخته بر شانه ها
 
دلم برای شبهای مهتاب پشت بام تنگ شده
 
وشعرهای مادر که دلتنگی اش را با پشت دست از گونه پاک میکرد
 
شب شنبه شب نذر و نیازه
شب دلداده های بی پناهه
پناه من تویی ای رب دادار
نگهدار نو نهالم از بلایا
 
تمنای قصه ای که آخرش جشن وسرور
 
و خورشید نگاه تو زیر چادر سفید
 
خلسه رویایی شیرین
 
اگر خواب چشمان مادر را نمی ربود
 

شایان فروردین 1388

+ نوشته شده توسط شایان در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 و ساعت 22:1 |

تنها خورشيد باوران

ابرهاي تيره را به سخره ميگيرند

تنها دانه هاي زير خاك مي دانند

برف زمستان ذوب خواهد شد

و مي دانند

درخت در عمق ريشه هايش

صبورانه بهار را زمزمه ميكند

گرچه ساقه از خوف تبر

در تاريكي پوست مي اندازد

چشمي بايد براي ديدن

گوشي براي شنيدن

ودر گم شدن خورشيد

ميتوان دست سائيد بر حجم واژه ها

وانگشت كشيد به سمت كور توهم

در خاموشي گنگ باورها

همواره

هراس من از ابهامي است

كه در پس هزار يقين نارس

تخم فاصله ميكارد

در دشت انتظار

درباور من

زلال رود

نغمه جنگل

سكوت كوه

آيه هاي مهر اند

كه در قالب كلمه قالب تهي مي كنند

و بر زبان سرخ تفسير

بي رنگ ترين اند

جاري بودن

نغمه

وسكوت

نشانه اند

براي نشان دادن سمت باورها

بي هيچ پلي ميتوان

به آنسوي احساس رسيد

ميتوان خورشيدي ديگر آفريد

ميتوان شب را محو كرد

و زمان را باز گرداند

اگر باور داشته باشيم

همديگر را

 

اسفند 1387

شايان

+ نوشته شده توسط شایان در یکشنبه چهارم اسفند 1387 و ساعت 14:41 |

كودكانه بر ساحل رويا

دستاني كوچك مي دوند

درميان قلعه هاي ماسه اي

قلعه هايي به شكوه خيال

به استحكام اعتقاد

و خداي عشق آنطرفتر

سرمست و سر به هوا

بادبادكي رنگي در دست

با همه توان فوت ميكند

براي هوا كردنش

بي خيال قلعه ما

وچشمان من خشكيده بر دو رد پا

رد پاي تو كه به دريا ختم ميشود

و جاي پاي خدا روي قلعه ماسه اي

شايان بهمن1387

+ نوشته شده توسط شایان در پنجشنبه دهم بهمن 1387 و ساعت 15:51 |
کاش فاصله از جنس حباب بود
زمان از جنس شیشه
به نازکی یک نفس
یک آه
درشکوه رویاهای ناتمام شبانه ام
برای سرودن تو
به هیزم واژه هایم فوت می کنم
تا شعله ور شوم
.....از منشور نگاهم که می گذری
آسمانم آبی می شود
ودریا قطره اشکی است بر دامان زمین
چکیده از گوشه چشمم
کاش خسته نگاهت نبودم
شایان......
بهمن ۱۳۸۷
+ نوشته شده توسط شایان در چهارشنبه دوم بهمن 1387 و ساعت 21:15 |
در نیم شبی تاریک

که صدای بوم در لابه لای آن لانه کرده است

نفسهای هفت رنگ, زنجیری جهل قبیله

با اشتیا قی خاکستری

در انتظار خورشید, ستاره می شمرند

و بی صدا تیغ هایشان را صیقل می دهند

هجرتی باید به ریگزار داغ

برخیزید

محرابی باید ساخت

به انحنای تیغه شمشیر, به وسعت شوق

نه از برای نماز

که مسلخی باشد برای عاشقان

******

بر خیزید

محرابی باید ساخت برای نماز

نه از برای سجود

که از برای بستن قامت در امتداد زمان

تا مرز بی کرانه ئ جستجوی

*****

سجده مردان

شوق نیازی است

که در رگهایشان موج میزند

نبضی است پر از تپش تند پرواز

از نیم شب به نیمروز

که بر روی انحنای تیغه شمشیر

معنا میابد و می شکفد

*****

محرابی باید ساخت

هان .........ای ابراهیم

دیگر قوچی از بهشت نمی آید

گلوی اسماعیل ا ست

که بر تیزی تیغ ستم تاریخ

بوسه میزند و به رقص می نشیند

منتظرمعجزه نمان

آتش نمرود قافله ات را خاکستر خواهد کرد

پیا مبری انتخاب کن

که تو خود آخرین فصل این کتاب خواهی بود

*****

پیامبری انتخاب کن

تا از کتابت تبری بسازد

برای شکستن بت های نمرودیان

قصه گویی که کتاب تو قلب صبورش باشد

 

                    شایان دیماه ۱۳۸۶

+ نوشته شده توسط شایان در یکشنبه هشتم دی 1387 و ساعت 15:5 |
بي بهانه برو

چونان يكي باد كولي

آنجا كه تو را ميخوانند

شاخه هاي خميده نشان مي دهند

سمت تو را

....

در پاييز رفتنت برگهاي سبز

رخساره زرد فرو مي ريزند

تا فرياد كنند صداي گام هايت را

آنگاه كه پاور چين پاورچين

از تمناي خيالم بيرون مي شوي

برو............

شُكوه ديرين دير زماني است

پلاسيده كنج صندوق زندگي

روز ها را مي شمارد

در ياد نوبرانه ها

و شِكوه ها

مرهم شور بختي بر زخم هاي ناسور است

آنگاه كه عشق بر بستر خود

تن به مزبله همخوابگي ميدهد

.......بي بهانه مي روم

بي هيچ كلامي

درخت سترون عشق ما

مرثيه ساز كرده

در سرماي زمستان هميشه اين كوچه

.......بي بهانه مي روم

چون سنگي رها شده از كف تقدير

در عمق بستر همين رود

....در انتها دريايي است

و قايقي كه مرا به عمق آبي چشمانت مي رساند

...چرا رهايم نمي كني؟

شايان دي ماه 87

+ نوشته شده توسط شایان در سه شنبه سوم دی 1387 و ساعت 21:15 |


Powered By
BLOGFA.COM