|
بیا غروب را سر بکشیم پیش از رسیدن دلتنگی سایه ها دنبال ما خواهند آمد اگر کف دستی خورشید داشته باشیم
شب ته مانده جنونی بود که از صبح سرگیجه داشت در انتظار آمدن دوباره دستانت
در عبور ستاره ی نگاهت تب را به جانم ریخت بستر پشت بام تابستانمان
چینه های خاموش حضور سرد ماه هذیان های گاه به گاه تا دم سپیده فردا خالی تورا تکرار می کنند
امروز کدام شنبه بی پاسخ بر نیمکت گوشه تنهائی لم داده وتو از کدام گوشه این دوران بی پایان به سایه کمرنگم لبخند می زنی
آخرین کلمات بال میزنند درقفس بی درب سینه ام + نوشته شده توسط شایان در شنبه چهارم تیر 1390 و ساعت
10:41 |
روزهای به یائسگی نشسته
گره های خنده در چین پیشانی به کدام نگاه خیره ی آسمان می شوی؟ تمام زمستان را تا انتها دویدم خبری از بهار نبود این صدای آتشفشان نیست آوار کوه غصه است بر دل دشت دست بر دست سایبان چشم چشمه ها در خواب هیچ کس نمی داندقهرمان قصه اینبار از کدام سمت بی خبری خواهد آمد بردروازه شهر درختی می کارم + نوشته شده توسط شایان در سه شنبه هفدهم خرداد 1390 و ساعت
18:7 |
تقصیر من نیست اگر عاشقی شعرهایم تمامی ندارد من کلماتم را از آئیینه دیواری قرض می گیرم و او زیبایی تو را در من تکرار می کند باور کن سر نخ ماجرا جای دیگری است من تو شعر و آئیینه سالها پیش از کوهی سرازیر شدیم که دلش را به دست باد سپرد در هرجای پای ما درختی رویید وگوشه ای از ما برزمین ماند ریشه زدیم در خاک تا انعکاس آبی دریا به سبز و قهوه ای و سپید وزرد با سر انگشتی از نور به هم پیوند خورد ما از جنس زمین و آسمانیم در چشم شاعر واز همان گونه عاشق عشق جاری زمان است که قطره قطره از پیشانی حیرت بر لبهای مان می چکد سرود ما راز اوپانیشاد است ترجمه ریگ ودا وریشه های حکمت چینی را با تلنگرهای موزون بر بال پروانه نقش می زند نگاه تو موسیقی آب است در پیچ و تاب دره ها شور آفرینش است در لحظه بی بدیل تولد من در تو زاده می شوم تاریخ تکرار ستاره و سرمستی است وشب تسلی چشمان خسته از روز مرا کدام گوشه این بوم هزار رنگ جای داده ای؟
+ نوشته شده توسط شایان در جمعه دوم اردیبهشت 1390 و ساعت
13:18 |
باور کنید هنوز به معجزه عشق ایمان دارم در عبور فصل ها از سال هنوز بوی پرواز را می شناسم در دعای خیر مادرم دوباره سفره ی هفت سین را در مرز کهنه سال نو خواهم چید هرچند سبزه اش را به مقراض چیده باشند با روبانی سرخ بر پیشانی و قناعت ماهیان گلی اش بیخبر از دریا به تنگی آب برچشم سال نو سرمه می کشم تا خدا را زیباتر ببیند و بر شانه اش چشم زخم تازه ای می آویزم برای گذر از جاده های تاول زده .. نوروز بر همه عزیزان مبارک و فرخنده + نوشته شده توسط شایان در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389 و ساعت
13:9 |
دیوار دیوار فاصله تبر تبر بی حوصلگی و دستهایی که تکلیف چپ و راست خود را نمی دانند پرواز پرواز پرنده بال در بال چسبیده به غبار عصر پشت به چشمه و رو به شمال نقشه ای غریب کوچ زمستانی را نا هنگام آغاز می کنند روز روز کوتاهی و شب شب تا دلت بخواهد بلند که همه قصه ها را با خیال راحت چند بار گوش دهی و من چشم چشم خونابه و خواب دستم نمی رسد به ساعت شماطه دار احمد* گویی مارش جنگ میزند در شاهنامه ای که صفحه آخرش را باد برده است غلت غلت هرسو همان سایه های سمج روی دیوار درباریکه ای از نور پشت به پشت می آیند و می روند با همان رقص همیشه گی
* اشاره است به شعر معروف شادروان احمد شاملو + نوشته شده توسط شایان در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389 و ساعت
11:46 |
از من عبور کنی به چند واژه خواهی رسید که به هیچ دردی نمیخورند وصله هایی نخ نما که عریانی سقوط را هم نمی پوشانند واز کاشتن شان در گلدان علاقه هیچ دستی سبز نشد وخاک کپک زده نگاه خیره به آسمانی شد که تنها بر بام همسایه می بارید می بینی..... حتی شکوه هایم هم رنگی ندارند تا درب خانه دل را به بهانه فصل تازه ای برای آمدنت از حوصله سالها بدر آورم زندگی شاید قطره های سکوت بود که از پاندول زمان می چکید و ما در نوسان زمان یادمان رفت ستاره هایی بر بر بوم نقاشی مان بکشیم و رد پرواز پرنده ای را که آخرین امید ما در رهایی بود + نوشته شده توسط شایان در شنبه بیست و پنجم دی 1389 و ساعت
11:13 |
از همه جاده های به سوی تو نیمه پلی بر فراز زندگی خیالم را تا دور دست تو میرساند و من ترانه خوان غزل های نا تمام تصنیف چشمهایت را به زخمه بردل مینوازم آرام در دشت مه گرفته روزهای نیامده تنها قله نگاه تواست که خورشید را آغاز می کند بیا همسفر شویم مانند سنگریزه و رود بیا خیسی شرم را در گره دستها دوباره پیدا کنیم بیا با رهگذران عصر تابستان سهمی از سایه سبزدرخت را با پیاله ای ازعشق قسمت کنیم نه ... مرا از خواب لاجرم تنهائی بیدار کن هنوز اندکی از ماه در اسمان خیالم برای چند بیت دیگر باقی است هنوز تن تبدارم را تا خنکای دستانی فاصله ای است تا عمق سکوت می بینی؛ تمامی من در تو به انتها میرسد اگر به دریا برسانیم + نوشته شده توسط شایان در دوشنبه یکم آذر 1389 و ساعت
21:41 |
وقتی شکوه آدمی از میان درزهای کف راهرو بی صدا به سیاهی تی می چسبد سطلهای کنار دیوار زندگی را قی می کنند پله های کوتاه به هراس قدم ها شیب کنار دستی را نشان می دهند و روپوش های سفید در جستجوی تنها جواب مسئله بی حوصله عینک عوض می کنند ناله ها جارو می شود و برق دوباره کف پوش چشمها را خیره خواهد کرد مردی آخرین لواشک خاطراتش را با لذتی تازه لیس می زند و زنی که دستهایش را در اشپزخانه جا گذاشته دلواپسی هایش روی لبه صندلی سر میرود سایه های مات خورشید را پشت پرده های عمودی با لامپ های سفید عوض می کنند و برانکاردی با ناله ای خفه سکوت را به بیرون میبرد زندگی شتاب بسته ای بود انتهایش شتاب خطی سرت گیج میرود بهتر است چشمهایت را ببندی + نوشته شده توسط شایان در شنبه بیست و چهارم مهر 1389 و ساعت
14:23 |
کوپه ای کوچک بلیط های سوراخ شده و پنجره ای با شیشه ترک خورده که ایستگاه ها را پشت سر میگذارد بر روزهای موازی رانده می شویم به مرز زمین و آسمان نقطه تلاقی مرگ و زندگی نرسیده به نقطه ای کوچک در برهوت نقشه ای بزرگ به شکل سرزمین مادری چقدر آدمی به سرزمینش شباهت دارد و چقدر غریب در نگاه کودک آنسوی پنجره تکرار می شود خوش به حال کودک و ایستگاه که ساعت آمدن و رفتن را می دانند و غربت نگاه سوزنبان پیر که بر پنجره قطار خلال می شود در انعکاس ستون های عجول ولبخند گیج مسافر به تکان دادن دستی کوچک در ناله بی امان قطار که از زیر دست کودک ایستگاه موذیانه به داخل تونل میخزد
+ نوشته شده توسط شایان در دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389 و ساعت
21:26 |
|
|