حدیث آب و آیینه سال ها است از این کوچه رفته است
طبق کش پیر سیگاری گیراند و ادامه داد
..آنگاه که شوق را مشایعت کردیم
سایه دیوارها کوتاه شد و دیگرنسیم از لای چینه ها نمی گذرد
نان هم بوی نور نمی دهد
وکلوچه های کنجدی با مٌهر مهر نشان نمی شوند
دست پدر تسبیح بی حوصله گی را میگذراند
ودست دیگرش سایبان چین های پیشانی
خسته و منتظر چشم براه کسی است
نگاه مادر مثل همیشه به در دوخته
که هر روز رنگ می بازد و دورتر می شود
چه روزهایی بود
کوچه های آشنایی
بند بند آجرهایش میعادگاه سرانگشتانی بود
که دور از چشم غریبه ها
بوسه بر کاغذهای کاهی میزد
هنوز چیزی از یاد کوچه در من هست تا بی قرارم کند
هنوز شرم اولین نگاه
لبخندی تلخ را چند باره بر لبانم می نشاند
وبوی گلهای چادرسفیدی در کوچه موج می زند
که از درزهای درب چوبی خانه تا عمق جانم نفوذ میکرد
چه زود تمام شد
گویی همین دیروز بود
صدای شیطنت خنده های معصومانه
نفرین خسته بزرگترها
و چشم زخم های دوخته بر شانه ها
دلم برای شبهای مهتاب پشت بام تنگ شده
وشعرهای مادر که دلتنگی اش را با پشت دست از گونه پاک میکرد
شب شنبه شب نذر و نیازه
شب دلداده های بی پناهه
پناه من تویی ای رب دادار
نگهدار نو نهالم از بلایا
تمنای قصه ای که آخرش جشن وسرور
و خورشید نگاه تو زیر چادر سفید
خلسه رویایی شیرین
اگر خواب چشمان مادر را نمی ربود
شایان فروردین 1388
+ نوشته شده توسط شایان در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 و ساعت
22:1 |